حكيم زجاجى
387
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
يكى زآن سران نامور فضل بود * كه چون او نبد « 1 » زير چرخ كبود 60 دوم جعفر آن نامبر زاد « 2 » مرد * كه چون او نيابى به هر كاركرد سيم بد محمد جوانى كريم * كه چون خاك بودى برش زر و سيم چهارم سرافراز موسى كه آب * نخوردى پدر بىرخ كامياب بلى فضل و جعفر وزيران بدند * بر شاه از ناگزيران بدند چو يحياى خالد چنان پير « 3 » شد * دو فرزند سرور جهانگير شد 65 به جاى « 4 » پدر فضل بودى وزير * گهى جعفر آن مرد دانشپذير ازآنجمله جعفر بدى پيشتر * به نزديك هارون شه نامور جوان را ز جان دوستتر « 5 » داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى سرافراز را فضل همشيره بود * كه از روى « 6 » او چشم خور خيره بود و ليكن نخوردى بَرِ شه شراب * نه ميلش بدى سوى بانگ رباب 70 بلى جعفر آن نامبردار مرد * شب و روز با كامران باده خورد به خلوت مى ناب خوردى رشيد * بدين فضل از او دامن اندركشيد چو او با زنان و كنيزان مدام * نشستى به عيش و طرب صبح و شام بدى ساقى نامبرده كنيز * مغنى زنان جوان باتميز هر آنكس كه با شاه خوردى شراب * بدى از پى اين به رنج و عذاب 75 نكردى كس از بيم ، سر بر فراز * نگه داشتى چشم آن سرفراز سرافراز فضل گزين توبه كرد * پى آنكه عاقل بد آن شيرمرد به هارون چنين گفت روزى به راز * سر مهتران فضل گردنفراز كه من باده خوردن بدارم ز دست * كه گه در خماريم و گه نيمهمست مرا كار عالم به گردن در است * هر آنكس كه مى مىخورد ابخر است 80 نخواهم دگر گشت من گرد مى * به امر تو اى شاه فرخندهپى ورا زاين سخن شاه درخواستى * به جبه بر خود بياراستى نخورد آنچه عقل ورا پست كرد * سرش را چنان بىخود و مست كرد بلى جعفر نامور بد جوان * به جوى طرب آب گلشن روان
--> ( 1 ) نبود ( 2 ) نامبرز ( 3 ) تير ( 4 ) بجان ( 5 ) در سر ( 6 ) راى